<< يکی بود که يکی بود >>
تبريك

سال نو مبارك

و اما يك نيايش:

 

امروز اي خداي من، كمك كن تا پيام راستين انسان بودن را دريافت نمايم،

پيامي سرشار از عشق و شادماني.

كمك كن تا اين پيام را در روحم نقش بندم تا ديگر منحرف نگردم.

سپاسگزارم از تو، اي خالق من، اي دهنده زندگيم؛

براي موهبت آگاهي كه به من مرهمت نمودي.

(دون ميگوئل)

 

ان شا ا... در سال جديد با آگاهي و شناخت قدم برداريم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - درنا

مقايسه

آيا تا بحال فكر كرديد كه چند قرن پيش اجداد ما چطور با مشكلاتشان مواجه مي شدند؟ مثلا با وجود كمبود امكانات درماني كمتر دچار بيماري مي شدند و اگر هم مبتلا مي شدند اكثرا از روشهاي طبيعي استفاده مي كردند كه اتفاقا مؤثر هم بودند.

وليكن امروزه انسان نه تنها از انواع و اقسام داروهاي شيميايي با كلي عوارض جانبي استفاده مي كند، بلكه متاسفانه گرفتار دامهاي فريبنده عده اي سودجو و فرصت طلب هم شده است كه روشهاي مكمل درماني را به طريقي اشتباه مورد استفاده قرار مي دهند كه در نتيجه، هم آن روشها را زير سؤال مي برند و از همه بدتر مريض بينوا و درمانده را دچار مشكلات صد چندان مي كنند.

گاهي لازم است بين گذشته و امروز مقايسه اي داشته باشيم با اين هدف كه چرا با وجود پيشرفت و ترقي در بعضي جنبه هاي زندگي امروزي، مشكلات جسمي و روحي مان شكلي جدي و حاد پيدا كرده است؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥ - درنا

«هيهات من الذله»

اين روزهاي عزيز، ايام تاسوعا و عاشورا

فرصت خوبي براي تفكرند

فكر به اين كه اگر ما خودمون رو پيرو بزرگاني

چون امام حسين و حضرت عباس مي دونيم

پس كمي هم به عمق قيامشان فكر كنيم

قيامي كه براي دوري جستن از ذلت بود

«هيهات من الذله»

پس ما هم در برابر ظلم و فريبكاري بي تفاوت نباشيم

در برابر دروغگو و دروغ غيرت نشون بديم.

 

اگر اينطور بوديم اجازه نمي داديم كه هر دروغگوي مدعي پيدا بشه كه

با دست گذاشتن روي اعتقاداتمون به بهونه شفا دادن،

ما رو فريب بده.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - درنا

سوال

اگه جايي به كسي ظلم ميشه،

مظلومي هم وجود داشته كه اجازه داده بهش ظلم بشه

اگر فريبكاري هست، متاسفانه عده اي هم وجود دارن كه

آگاهانه يا نا آگاهانه فريب اون رو مي خورن

اگه يه نفر داره واضح و آشكار دروغ مي گه به اين علت است كه

جمعي وجود دارن كه باور مي كنن.

دروغگو كه بالاخره رسوا ميشه و فريب كار كه بالاخره در مكر خودش گرفتار مي شه،

اما

سوال اينه كه ما چرا به اين سادگي فريب مي خوريم ؟

چرا بدون هيچ فكر و تحقيقي هر دروغي رو باور مي كنيم؟

پس اگر قوه تفكرمون رو بيكار گذاشتيم فرق ما با بقيه مخلوقات چيه؟

چه بر سر اشرف مخلوقات آورديم؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥ - درنا

تناقض آشكار

اين دكتر قلابيه ادعا مي كنه كه صوتش شفا ميده! (نكته رو داشته باشيد)

يكي نيست پيدا بشه بگه اگه صداي تو شفاست پس براي چي مردم بدبخت بيچاره رو به صف مي كني

كه دست رو سرشون بزاري تا مثلا با انرژي دادن بهشون، شفا پيدا كنن

و دست روي سر هر كس هم بزاره طرف بايد چندين هزار تومن پول به اين دروغگو بپردازه .

تناقض از اين واضح تر؟

دروغ از اين بزرگتر؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥ - درنا

گاهي هم شك كنيم

آيا كسي كه از نيروهاي خدادادي بهره مند است،

در مقابل عرضه آن موهبت ها به ديگران از آنها پول دريافت مي كند؟

و اگر كسي مجراي شفاست (اينچنين ادعا مي كند)

در ازاي شفاي مردم بايد از آنها پول بگيرد؟

(حداقل فكر مي كنم اگر كسي موهبتي را رايگان بدست آورده نبايد به پول آنرا بفروشه)

و جالب اينكه ادعاي داشتن مدرك بين المللي معتبر در زمينه درمان هم داشته باشد،

در حالي كه اصلا چنين مدركي وجود خارجي ندارد!

آيا در مواجهه با چنين شخصي نبايد در صدق و صحت ادعاي درمان و شفا از جانب او شك كنيم؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٥ - درنا

نمره ۲۰

اگر اون چيزهايي كه بهشون معتقديم

در اعماق وجودمون ريشه داشته باشند،

كمكمون مي كنند كه كمتر دچار اشتباه بشيم.

به عنوان نمونه همين اخيرا يك مدعي انرژي درماني

به بهانه درمان انواع بيماريها، كه اصلا در حيطه انرژي درماني نمي گنجند!

نه تنها پولهاي هنگفتي رو از مردم مي گرفت

بلكه با ادعاي داشتن نيروي خدادادي،

باورها و اعتقادات مردم را هم به خطر مي انداخت.

موارد مشابه اطرافمون كم نيستند و خيلي وقتها،

وقتي در شرايط قرار مي گيريم مي تونيم

ميزان اعتقاداتمون و استحكامشون رو محك بزنيم

و اي كاش كه در اين مواقع بتونيم به خودمون نمره بيست بديم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ - درنا

ارزش

همه ما در زندگي به چيزهايي معتقديم؛

اين اعتقاد جدي و در عين حال با شور و شوق همراهه

و اغلب تا آخرين لحظه اي كه در دنيا هستيم همراه ماست...

هر چه درصد ايمانمون به اعتقادات و تفكراتمون بيشتر باشه،

كمتر فريب مي خوريم

كمتر به بازي گرفته مي شيم

تفاوت راستي و كژي رو درك مي كنيم

و ادعاهاي دروغ رو تشخيص مي ديم

خلاصه در عمل هم كمي نشون بديم كه براي خودمون،

به عنوان يك انسان صاحب فكر و نظر ارزش قائليم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥ - درنا

آينه

يه جايي خوندم كه رفتار ديگران با ما بازتابي از عمل خود ماست،

ديدين وقتهايي كه ديگران دارن برامون تصميم گيري مي كنن و دخالت جدي در زندگيمون اعمال مي كنن، گله مند مي شيم! اما تا حالا فكر كردين كه چقدر به اونها اجازه دخالت در امور مهم مون رو داديم و چقدر گذاشتيم كه بجاي ما تصميم بگيرن؟

و در مورد يه مسئله مهمتر مثل باورهامون هم مصداق پيدا مي كنه، چقدر به باورهامون اهميت داديم و چقدر براشون ارزش قائل شديم تا ديگران هم متقابلا اونها رو محترم بشمارن؟

خيلي وقتها اگه ما خودمون رو پيدا كنيم، به باورها و اعتقاداتمون ايمان محكم داشته باشيم؛ ديگران هم بر خودشون واجب مي بينن كه باورهاي ما رو محترم بشمارن. اونوقت...

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥ - درنا

شايد با كمي فكر...

خيلي ها هستن كه وقتي مشكلات مختلف پشت سر هم براشون پيش مياد بجاي اينكه علت واقعي اون مشكلات رو ريشه يابي كنند دائم دور خودشون مي گردن و تقصير رو گردن همه چيز و همه كس مي اندازن به غير از خودشون؛ چونكه هر وقت كه بايد يه تصميم درست بگيرن به جاي فكر كردن و سنجيدن دقيق، از روش هميشگي و ناموفق آزمون و خطا استفاده مي كنن و در نهايت هم كه مي بينن جواب نمي ده از همه كس و همه چيز نا اميد مي شن. خيلي وقتها شده كه مستاصل مي مونن كه چه كار كنن؟ حالا فكرش رو كنين اگه مسئله شون هم خيلي مهم باشه مثلا يه بيماري سخت گريبانشون رو گرفته باشه ديگه هر كسي هر پيشنهادي بهشون بده بي بروبرگرد قبول مي كنن. اين يكي از اون زمانهاييه كه خيلي درمعرض خطريم چون بازار سياههاي انواع داروها و درمانهاي غير علمي و خطرناك هم ممكنه بهمون پيشنهاد بشه، داروهايي كه عوارضشون صد مرتبه بدتر از مصرف نكردنشونه و افرادي هم پيدا مي شن كه ادعا مي كنن مي تونن از طريق روشهاي غير معمول پزشكي مثل انرژي درماني و ... مريضي رو درمان كنن ولي همانطور كه اخيرا شايد خودتون هم مواردي از اين جور درمانها رو شنيده باشيد متاسفانه آخرش اتفاقي كه مي افته...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ - درنا

مسابقه بدون برنده

با نگاهی گذرا به زندگیمون مي بينيم كه هر روز داريم بيشتر در ميدون رقابت هاي گوناگون با ديگران مسابقه مي ديم در حالي كه خيلي از اون چيزايي كه بخاطرش وقت و انرژي مون رو ميزاريم چيزهاي اساسي زندگيمون نيستن و شايد تاثيري آنچناني در زندگيمون نداشته باشن. اي كاش اين رقابتها سازنده بود و باعث پيشرفتمون مي شد اما اون طوري كه معلومه اغلب اوقات تلاشمون بخاطر تقليد از ديگران و به تعبير خودمون عقب نماندن از جمع است. به عنوان نمونه انواع تجملات ظاهري، روي آوردن به انواع و اقسام خوشي هاي كاذب مثل خوردن قرص هاي مضر روانگردان، انواع راههاي جوان تر شدن و زيباتر شدن هاي زودگذر، انواع روشهاي درماني بي فايده و بدون نتيجه كه فقط پر شدن جيب سودجويان رو به دنبال داره و  ...

كه نهايتا اكثر اين جور تقليدها و شايد بشه گفت اين شكل زودباوريها، نه تنها برآورده شدن آرزوهاي اينچنيني مان را به همراه نداشتنه اند بلكه دردي هم بر دردهايمان افزوده اند و صد مشكل لاينحل جديد هم بر مشكلاتمان اضافه كردن. اگر دقت كنيم، مي بينيم كه كم نبوده زمانهايي كه به علت زودباوريها و سادگي مون و شايد كمبود ايمانمان در توهم گرفتار شده ايم. پول از دست داده ايم، سلامتي مون را به خطر انداخته ايم و...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥ - درنا

برای چشای تو

برای تو، که چشمات همه دنیای من شد.

 

                                    

 

داشتم به شباهتهای تو وخیلی چیزهای دیگه فکرمی کردم، داشتم فکرمی کردم به این موضوع که توهرجا که باشی یا هرجا که بری اونجا روشن، پرنور وگرم میشه درست مثل خورشید، دلم نمی یاد بگم تومثل خورشیدی اونوقت انگارناخواسته ازنور وحرارت تو کم گفتم، می تونم بگم خورشید یه ذرهِ مثل توِئه.

می دونی هرکسی که به تونزدیک میشه درست مثل نزدیک شدن به خورشید ازحرارات نگاه توآتیش می گیره، ذوب میشه، جذب گرمای تومیشه این خاصیت تومثل آهنرباست.

تو قطب مثبتی ویکی مثل من وقتی قطب منفی باشه می تونه جذب تو بشه، آخه می دونی امکان نداره چیزی یا کسی نگاه تو روببینه ونخواد جذب قطبِ نگاه توبشه.

با توهمه چی دارم، ازهمه چی بهترینش مال منِ، بهترینش که خودتی.

کجا می تونی مثل خودت پیدا کنی؟! کجا مثل خودت سراغ داری؟! کجا کسی روسراغ داری که هروقت که بخوایش برای تو وقت داشته باشه؟! به من بگو کجا مثل توتکرارشده؟!!

بعضی وقتها دلم می خواد برای توعین خودت بشم که برای من هستی، اما مگه میشه؟!!اصلا" امکان نداره، من چطورمی تونم به چشات نگاه کنم وهمه اونچه روکه تو می خوای به توببخشم؟! چطورمی تونم به چشات نگاه کنم وقتی که می دونم هروقت که صدام زدی نبودم وهروقت که صدات زدم ازقبل کنارم بودی.

چطوری می تونی یکی مثل من رو دوست داشته باشی؟! بَرات سخت نیست؟!

می دونی من با همه کوچیکی وحقارتم چه چیزبزرگی دارم که تو با همه بزرگی وزیباییت نداری؟!! خودت رو، من تورو دارم و توعین خودت رونداری، حتی اینجا هم به نفع من همه چیزتموم شده، حالا تو بگو من چطوری به چشات نگاه کنم و بگم دوست دارم و توچطورِ آنقدرراحت گفتی که من رو دوست داری؟؟!!! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - درنا

پروانه

برای خدایی که پروانه ها را آفرید

 

تا به حال به این موضوع فکرکرده ای که پروانه برای پرواز به چه چیزهایی احتیاج دارد؟!

بالی برای پریدن؟ پیله ای برای کامل شدن؟ نور؟ آسمان؟ و یا شایدعشق؟!

 

برای پروانه شدن پیله ای ازجنس نورمی خواهی.

چندبارپیله ات را ازعشق، ازعشق بافته ای؟

بالهایت گرد کدامین شمع آتش گرفته است که اینچنین دل سوخته ات تا افق میل پروازدارد.

آسمان برای پروازتو همیشه آبی ست، پیله ات را ازجنس خورشید بباف.

 

                             

                                                     

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥ - درنا

ليلی

سلام

برای گذاشتن مطلب کمی دیر شد، می دونم دیر کردم اما یه جورایی بود که نمی تونستم مطلب بذارم.

بگذریم ، ما می گذریم تا به وقتش از ما، از همه اشتباهاتمون بگذرند.

حالا بریم سر وقت یه مطلب جدید، دوست دارم این جوری شروع بشه

از عمرمن آنچه هست برجای

بستان و به عمر لیلی افزای

تا حالا بهش فکر کردی؟! به کی ؟ به لیلی به داستان لیلی و مجنون، به آنهمه عشق و وفاداری، غم انگیزِه مگه نه؟!

اما شاهکارِه، موافقی.

نگو که وجود نداره باور کن هنوزلیلی هست، مجنون هم هست، یه مجنون و لیلی درست و حسابی.

منم مجنون آن لیلی که صد لیلی ست مجنونش

می پرسی تو این دوره زمونه لیلی کجا بود؟! مجنون دیگه پیدا نمی شه؟!

نگاه کن به خودت ببین چقدرمجنونش هستی ؟! نگاه کن ببین از لیلی چه چیزی کمتر داره؟!

یه وقت هایی ما توی زندگی نقش های مختلفی بازی می کنیم، پدرمیشیم، مادرمیشیم، فزرند میشیم، دوست میشیم، و حتی عاشق میشیم.

اما چقدرخوب میشد که نقش اصلی زندگیمون رو فراموش نمی کردیم. نقشی که تا خوب بازیش نکنیم انگار زندگیمون معنی پیدا نمی کنه، یه نقش مهم نه سیاهی لشگر، نقشی که بخاطر اون بدنیا اومدیم.

می پرسی چه نقشی؟ میگم نقش عاشقی.

بلدی ؟! مگه نه! می دونم که یه جورایی تجربش کردی.

همه ما یه جورایی عاشق شدیم، یه جورایی می فهمیم، یه حسِ مشترکه بین همه آدمهاست، اما خوش بحال اونکه تو بازیهای عشق، بازیچه نشد و فقط و فقط خواست که یک معشوق با وفا داشته باشه، معشوقی که هیچ وقت تنهاش نمی ذاره، معشوقی که ازخودش بیشتردوستش داره، یه معشوق که اول و آخرش فقط خودشه، همین.

چه کسی رو سراغ داری که به جزء اون تنهات نذاره! چه کسی رو سراغ داری که هروقت که بخوایش از هر کسِ دیگه به تو نزدیکتر باشه! چه کسی رو سراغ داری که با همه اشتباهات و بی وفایی که داری بازهم نگرانت باشه! چه کسی رو سراغ داری که همه چیز رو برای تو بخواد و فقط تو رو برای خودش! چه کسی تو رو همین جوری که هستی قبول می کنه! اگه زشت باشی، اگه خوشگل باشی، اگه بدترین مشکل دنیا رو داشته باشی همین طوری  که هستی بدون اینکه بخوای ازش پنهون کنی تو رو می پذیره؟!چه کسی رو سراغ داری که بهش بی اعتنایی بکنی اما باز فراموشت نکنه!

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .

آزمونتان تنها همین است : عشق. و هرکه عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.

عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

عشق، فرصت گفتگو ست. گفتگو با من.

با من گفتگو کنید ...

تو به من بگو واقعا" چه کسی رو به جزء خودش سراغ داری؟!!!

بگو تا حالا چند بار به عشقش عمیق فکر کردی؟! 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ - درنا

امان از رسيدن!!!

یکی بود یکی نبود یه خدای بود که رسیدن رو هم اون آفرید

امان از رسیدن !!!

حس رسیدن به نظرت مثل چه حسی می مونه؟ میشه اون رو به چه چیزی تشبیه کرد؟

رسیدن!

بعضی ها می گن مثل رها شدنِ. بعضی ها می گن مثل بی آرزویی.

اما بعضی ها هم می گن مثل خورده شدنه. آره خورده شدن، فکرش رو بکن تو در تمام وجودش وارد بشی و آنوقت در تمام وجودش جریان پیدا کنی، درست مثل خوردن یه سیب سرخ! 

چاقوی تو سیب را برید

خون سیب روی دست های تو چکید

هیچ کسی ولی خون سیب را ندید

در دهان تو سیب ذوق کرد از ته دلش عجیب ذوق کرد

سیب تکه تکه شد، تمام شد، ولی شاد بود

مثل قطره ای که می رسد به رود

سیب سرخ رو سفید شد

آخرش

در دهان تو

شهید شد .

عرفان نظر آهاری 

راستی می دونستید می گن خدا خام خوار نیست، نپخته و سوخته هم نمی خوره، فکر کنم خدا خوش خوراک باشه، فکرش رو بکن یه روزی خدا تو رو بخوره آنوقت توی دلش بشینی، با چشمهاش ببینی، با صداش حرف بزنی، با گریه اش گریه کنی و با خنده اش بخندی، تو حالا تو وجود کسی رفتی که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه به تو چپ نگاه بکنه تو توی دستاشی و فقط برای رسیدت به لبهاش یه اشاره از طرف تو کافیِه. آخ که چقدر دوست دارم یه سیب بشم، یه سیب که خدا

مزّّّه مزه اش می کنه!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ - درنا

حالا چشات رو باز کن !

به نام خدایی که بیناست

سلام دوستای عزیز

  

یه وقت هایی یه چیزی جلوی چشاته که نمی ذاره زندگی رو اونطور که باید وشاید ببینی! 

می تونه یه دیوارباشه، می تونه بایدها ونبایدهای روزگارباشه.  می تونه خیلی چیزها باشه ....

اما همیشه یه راهی هست برای اینکه بدونی آنطرف، درست پشت مانع دید تو همه چیزهمون جور که باید باشه، هست. و این درست وقتی اتفاق می افته که تو، فقط خود خود تو، بخوای آنطرفتر را ببینی.

شنیدید می گن : " موی دماغ شده" بیشتر وقت ها ما خودمون خیلی چیزها رو موی دماغ زندگیمون می کنیم.

و بعد شکایت پشت شکایت می نویسیم و به آدرس خدا مدام می فرستیم که چی !؟

آخه چرا این طور شد؟! مگه من چیکار کردم؟! و ....

بیا و ببین که چه ناله و فغانی سر میدیم و همچین خودمون رو مظلوم نشون میدیم که انگار نه انگار این خود ما بودیم که این همه افتضاح رو ببار آوردیم!!

قبول کنیم که همیشه خراب کاری از ما بوده و همیشه این خود خودش بوده که دوباره همه چیز رو راست و ریست کرده. کاش که یادمون نمی رفت.

بیشتر وقت ها خیلی چیزها جلوی چشم ما هست به جز اون چیزی که باید باشه!!! وهمیشه مشکل ازهمین جا شروع میشه که ما خودمون موی دماغ خودمون میشیم .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥ - درنا

ناشناس

به نام خدایی که همه چیزرا با حکمت آفرید 

سلام دوستای خودمونی 

تا حا لا شده دلتون بخواد یه جایی برید اما شناخته نشید؟!

میتونه علت های مختلفی داشته باشه

 یا ازدست کسی ناراحت هستید، یا می خواید یواشکی سر از کار یکی دربیارید، یا اینکه کلا" دوست دارید آدم مرموزی باشید و به این راحتی ها کسی از جای شما خبر دار نشه!

چیکار میکنید؟ تغییر چهره!

مراقب باشید مثل این رفیقمون تغییر چهره ندید که دیگه اصلا" شناخته نمی شید.

به نظرتون رفیقمون چرا تغییر چهره داده آنهم با این وضعیت؟! شاید یادش رفته مایو دو تیکه اش را بیاره!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥ - درنا

آيين دوست داری

به نام خدایی که حضرت علی را به همه ما هدیه داد 

سلام دوستای عزیز

تولد حضرت علی را به همه عاشقان و دوستدارانش تبریک میگم

به همه اونهایی که مرام و معرفت علی را سرمشق زندگیشون می کنند. به همه اونهاییکه دوست دارند یه سرسوزن مثل او باشند. حتی دوست دارند، اما فراموش می کنند.

حضرت علی یه صحبت قشنگی داره در مورد آیین دوست داری حتما" شنیدید اما بیایید یه بار دیگه باهم هم بشنویم هم گوش بدیم.

با دوست مورد علاقه ات به مدارا اظهار دوستی کن، شاید روزی دشمنت گرددودراظهار بی مهری به کسی که براوخشم گرفته ای مدارا کن، چه بسا ممکن است دوستت گردد.

 اگر خواستی رابطه ات را با برادرت قطع کنی راهی را برایش بگذار که اگر روزی خواست برگردد، راه بازگشت داشته باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥ - درنا

وقتی همه آفتابگردان باشيم

به نام خالق خورشید و آفتاب گردان

به نا او که خود عاشق است، معشوق است و خودِ خودِ عشق است

سلام رفقای عزیز

تا حالا فکر کردید که کجای داستان زندگیتون قرارگرفتید؟ چیکاره هستید! و چه مدلی زندگی می کنید؟!

فکر می کنید دیگران وقتی بهتون فکرمی کنن یاد چی می افتن؟!

تا حالا شده گل آفتابگردان رو ببینید و به یاد چیزی غیر از خورشید بیافتید؟!

 

ما همه آفتابگردانیم

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی روبه خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر (( تویی )) نمی ماند. و گفت: ((من فاصله هایم رابا نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟))   

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او درآفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: (( نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟))

آن وقت بود که شرمنده از خدا روبه آفتاب گریستم...   

عجب حکایتی داستان این گل آفتابگردان. بابا عالم و آدم عاشق تو هست الا .... چی بگم ! فقط شرمندتیم.

                                                                                                    عرفان نظرآهاری 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥ - درنا

دلم توی حياط خونتون افتاد!

به نام خدایی که دلم توی حیاط خانه اش افتاد!

تا به حال به این فکر کردید که دلتون توی حیاط چه کسی افتاده؟

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.

نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوارکنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.

با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود ازدیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد ومی شود اصلا" فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی.

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور، برای عبورعطر و نسیم، برای ...، بگذریم.

گاهی ساعت ها پشت این دیوارمی نشینم و گوشم را می چسبانم با آن و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را ازآن طرف بشنوم. اما پیچ وقت، همه چیز ساکت نیست وهمیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.

دیوارهای دنیا بلند است، ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سرشیطنت به خانه ی همسایه می اندازد و به امید آنکه شاید درآن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف، حیاط خانه خداست.

و آن وقت هی درمی زنم، در می زنم، در می زنم، ومی گویم: (( دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید...))

کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تاآن در را باز کنند وبگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم برنمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم...   

             عرفان نظر آهاری  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ - درنا